پیدا





ترسم نرسی به کعبه ای اعر ...!!!

درخواست حذف اطلاعات

گاهی بعضی از گفتار و استفاده از یک اصطلاح دینی و مرامی توسط عالمان دینی که به نوعی در حاکمیت کشور ذینفع اند. می تواند عواقب برگشت ناپذیری داشته باشد. پس به نظر می رسد؛ استعمال آن بدون بررسی و توجه به دامنه و گستردگی تفاسیر و عام شمولی اصطلاح مورد نظر، باعث برداشت های گوناگون شده و باعث خلط برداشت توسط برخی از شنودگان و مؤمنان گردد. از جمله همین: « ولی فقیه در استان اسان رضوی گفت: برنامه های اباحی گری نباید در مشهد مقدس اجرا شود. » عصر ایران 23/7/97 اصطلاح اباحی گرای، در غرب به نوعی نپذیرفتن تمامی قرارداد ها، قوانین، شئونات اجتماعی و عرف های پذیرفته شده جامعه و ... دانسته شده است که از دل آن فاشیزم و ... محل ظهور و بروز یافته بودند. اما در شریعت ی تفسیر آن به گونه ای دیگر و عام شمول تر است: « اباحه گری ناشی از عملی، منظور از عملی این است که شخص مباحی، با علم به حرمت و با آگاهی از ممنوعیت قانونی و شرعی و حتی با توجه به عواقب نامطلوب و آثار منفی اعمال ناشایست، ارزش ها و روش های متعارف اخلاقی را رعایت نمی نماید. دنیاطلبی، لذت طلبی، تنوع طلبی، تن آسایی، حرص، استعلاء و استکبار و استغناء، عجول بودن و تنها در پی منافع آنی و عاجل گشتن، منافع مقطعی و موقت را که به حسب ظاهر آسان، ارزان و نزدیک می آید و نیازی به صبر و سعی و ثبات و استقامت و صلابت ندارد بر مصالح مستمر و پایدار ترجیح دادن، همه از مظاهر عملی و تبعیت از هوای نفس اند:» منبع: سازمان تبلیغات ی اگر منظور گوینده همین تعریف شناخته شده بالا باشد؛ آیا در صورت اجرای نطر ایشان، در شهر مشهد سنگ روی سنگ بند می شود؟؟! اینجاست که باید هشدار حضرت شیخ اجل سعدی را یادآور شد: ترسم نرسی به کعبه ای اعر کین ره که تو می روی به تر تان است شاد زی 23/7/97



رند نامه

درخواست حذف اطلاعات

گویند به زمان حکومت ایرانی صفاریان , در اوان نوروز در شهر زرنج , شیخی از اکابر دربار یعقوب لیث , به مسجد جامع شهر برفتی و بر منبر بالا شدی و بگفتی : ای مسلمانان ؛ که در این چهار شنبه آ سال , آتش برمیافروزیدی و گردش حلقه زده و از رویش بجهیدی و واگویه کنیدی که : سرخی تو از من و زردی من از تو ؛ این عمل و شعار شرک آلود و افی ببودی . چون میراث مجوسان استی ؛ ترک آن واجب ببودی . منهیان خبر وعظ وی را به پیش یعقوب ببردندی . یعقوب سخت برآشفته بگردیدی و وی به نزد خویش بخو و بگفتی : ای شیخ این درستست که ما مسلمانیم ؛ ولیکن ما ایرانییم و نه عرب ! برگوی کجای این شعار و مراسم چهار شنبه سوری خلاف عقل و دینست ؟ مگر نه این که نور و روشنایی در دین ما حرمت خویش داشتی و آرزوی همگان به ویژه بینوایان و تهیدستان سرخ رویی و گلگونی چهره که نشان از بی نیازی و نعمت استی ؛ باشدی . پ از روی آتش تجسمی از بالاتر شدن از روشنایی و گریختن از سرمای زمستان و به گرمی بهار تهنیت گفتن ؛ باشدی . ای شیخ برگوی ؛ به چه سان این مراسم را مخالف دین و شریعت دانی و چنین بی محابا چوب تکفیر بر سرآیین زیبا و روشن نیاکانمان می کوبی ؟! رندی شنودی و بگفتی : اگر زمام داران ایران , ایرانی بودی و ایرانی شیدی ؛ عرب جاهل چنین بر مقدرات ما چیره نگشتی و فرهنگ نیکان ما را به س ه نگرفتی !



... قورباغه ابوعطا می خواند!!

درخواست حذف اطلاعات

زمانۀ غریبی شده است. متولیان حکومتی سعی دارند؛ به جای اینکه واقعیات و حقایق را درک کرده و آن را بی با مردم درمیان گذارند. سعی در رفع معایب و کاستی ها دستگاه خویش نمایند. با وارونه جلوه دادن حقایق و آمار های عینی می کوشند تا به نوعی آمار سازی نمایند. برای نمونه همین گفته های معاون صدا و سیما: « میرباقری معاون سیما: بینندگان شبکه های سیما دو برابر بیشتر از مخاطبان شبکه های فارسی زبان خارجی هستند» باشگاه حبرنگاران جوان 28/7/97 همی ایشان پارسال چنین فرموده اند: میرباقری معاون سیمای رسانه ملی عنوان کرد طبق نظرسنجی ها ۸۷ درصد از مردم مخاطب تلویزیون ایران هستند و حدود ۱۲ درصد شبکه های ای را دنبال می کنند. مهر 12/4/96 از سویی اگر کمی از متولیان صدا و سیما فاصله بگیریم. افراد دیگری که دستی در رسانه ملی نداشته و دغدغه مردم را دارند؛ به گونه دیگری افشاگری می کنند. مانند: « ولی فقیه: آمار بینندگان از بینندگان صداوسیما بیشتر است» عصر ایران 2/6/97 کمی دور تر، رسانه دیگری جان کلام را برملا می کند. آن هم چند سال پیش تر که این چنین مردم از برنامه های تکراری و به سر و ته به تنگ نیامده و تماشای برنامه های رسانه ملی به لقایش نبخشیده بودند. « ضریب استفاده از ۷۱درصد مردم تهران را شامل می شود. » تابناک 27/9/92 حال با این تفاسیر باید باز هم سخن معاون صدا و سیما را باور کرد؛ یا دم وس را!! کاشکی متولیان رسانه ملی اندک احترامی برای فهم و شعور مردم و جامعه قایل بودند. شاید گفته ایشان مصداق این ضرب المثل باشد: آب که سر بالا رود؛ قورباغه ابو عطا می خواند!! شاد زی 28.7.97



نگاهی گذرا به کتاب" گفتار در بندگی خود خواسته"

درخواست حذف اطلاعات

این کتاب یا بهتر بگوییم؛ جزوه یا رساله ای است از جوانی بنام اتیین ابوسی که در سده شانزدهم میلادی در فرانسه زاده شد. وی دانش آموخته حقوق از شهر اورلئان بود و در سی و سه سالگی چشم از جهان فروبست. پیش از آنکه در باره این رساله سخنی گفته آید. پُر بدک نیست که سخنی هم درباره طراری ناشرانی که به جیب جامعه کتاب خوان این مرز و بوم دستبرد می زنند؛ به پردازیم. این جزوه 87 صفحه ای که در قطع نیم پ ویی ترجمه و منتشر شده است. به قیمت گزاف هشت هزار تومان عرضه گشته است. از این جزوه حدود 25 صفحه اش به مقدمه ناشر ( نشر گمان) و مترجم ( خانم لاله قدکپور) و ... پرداخته شده است. در ابتدای جزوه لیست بلند بالای از از نام مترجم، ویراساتار، نمونه خوان،بازخوان نهایی و بازبین نهایی متن آمده است. به قولی آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی! بماند که در هرچند سعی وافر در ترجمه سلیس فارسی آن شده است. ولی باز هم جزوه خالی از خطا نیست. مثلا": ص16: در گیرودار اینکه تلاش می نسخه ای کاغذی از متن فرانسوی به دست آورم باخبر شدم که آقای علی معنوی کتاب را از برگردانی انگلیسی به فارسی برگردانده است ... در همین بند از نوشته مترجم محترم نقیصه ای آشکار و ناموزون خود نمایی می کند. اولا" اصطلاح گیر و دار را یک کلمه پنداشته است. از این گونه اصطلاحات در زبان فارسی کم نیست. مانند: زار و نزار، بند و بست، و کار و بار و ... و در ثانی، در کلمه برگدان را در یک جمله پشت سر هم آورده است!! نمی شود گفت: از متنی انگلیسی برگردانده است؟ بگذریم، جزوه در ستایش و مردم و مذمت و نکوهش بندگی و خود باختگی آنان شروع خوبی دارد. در آن از مذمت و نکوهیدگی پادشاهان و جباران تاریخ شاهدانی فراوان آورده است. ولی با زیرکی به پادشان ایرانی هم چون هخا ان را چون جبارانی مردم آزار دانسته و به آنان تاخته است. نویسنده چون زبان های یونانی و لاتینی آموخته، پس خودش را وام دار یونان و ت شهر های آنان می داند و گاهی در لفافه جباران آن دیار را در لا به لای سطور خویش می ستاید. طرفه آنکه همو که در مذمت و جباریت شاهان ها حکمروایان سایر کشور ها داد سخن می دهد؛ همین که به سر زمین مادری خویش می رسد. در نقیضی آشکار با باور ها و نوشنه های پیشینش این گونه از جباران فرانسوی حمایت می کند: ص 69: ما هم در فرانسه وزغ و گل های ی و دیگر چه می دانم، روغندان و درفش زرین را هم داریم. .... زیرا که همیشه شاهانی داشته ایم در صلح نیک ش و در جنگ بی باک که گرچه شاهزاده شده اند ولی چنین می نماید که چون شاهان دیگر تنها به لطف طبیعت شاه نبوده اند و بلکه خداوند ایشان را برای نگاهداری و پاسداری از این مملکت برگزیده است!!! اما جزوه با اسقبال مردم کتاب خوان مواجه شده است. سبب هم این است که خواننده ایرانی در حین خواندن از لعن و طعنی که نویسنده با زبانی آشنا به جباران تاریخ می گوید و می پردازد. به وجد آمده و با خود می گوید: جانا سخن از زبان ما می گویی. بدین سبب هم زبان با نوشته نویسنده همزاد پنداری می کند. کاشکی برخی ناشران از اقبال به کتاب یا نوشته ای طمع ورزی نکرده و تنها به سود خویش نی شند. آمین!



ناگزیر

درخواست حذف اطلاعات

خسته از رفتار، مانده در گفتار من درمانده درین حصار رفیع از ین حلق می کنم بی صدا فریاد کی شوم رها ز این بیداد؟ چون ندارم ایوب وار صبری ضجه می زنم چو بوتیمار اندورنم ز درد تنهایی سخت افسردست، می دانی؟ دل اسیر عشق دلبندست وگرنه رهیده بودم ازین پریشانی!



... از ماست که برماست!!

درخواست حذف اطلاعات

رعایت شأن، مقام منزلت و کرامت آدمیان یکی از اسباب واجب هر حکومت مردم سالاری است. بدین نمط در جوامعی که ارزش و جایگاه انسان فروکاسته شده و به هیچ انگاشته می شود؛ بی گمان آن حکومت در آستانه فروپاشی و انقراض است. در برهه ای که مردمان یک کشور به هیچ انگاشته شوند؛ اخلاق، فرهنگ و شعور اجتماعی از جامعۀ آن دیار رخ می بندد. در این جامعه افراد به تأسی از حاکمان سعی در تحقیر و توهین دیگرانی که هم فکر و رأی آنان نباشند؛ می کوشند. در این شرایط آنچه قابل احترام و تکریم نیست؛ همانا انسانیت انسان است. بی خود نیست که گفته اند: حرمت مسجد، با متولی است! وقتی که بانک ملی بدون در نظر گرفتن جایگاه خود به عنوان مهم ترین و قدیمی ترین بانک ایران نخواهد از جایگاه و شأن خویش در کشور دیگری دفاع کند. به طریق اولی، نمی تواند خدمتی شایسته و بایسته به مراجعان و متقاضیان انجام دهد. نمونه گویای آن همین روداد اخیری که در نجف اتفاق افتاد. پرداخت ارز مسافران و زایران از سوراخ دیوار!! رویدادی که خود بانک ملی نیز بدان اذعان کرد: هر چند در توجیه این رفتار غیر انسانی با زوار مثل همیشه توپ را در زمین طرف عراقی انداخته و از عدم همکاری مقامات آن کشور برای راه اندازی باجه های خدمت رسانی را باعث و بانی این وضع اسفبار دانسته است. ولی هیچ اشاره ای به مسؤلیت های ذاتی و اداری و اخلاقی خود در نیاز به تکریم و رعایت احترام مسافران نموده است: « ... در نهایت یک ساختمان قدیمی که در شان مردم هم نیست، تحویل این بانک شد و بانک مجبور شد به خاطر مصالح زائران از حداقل امکانات برای ارایه خدمات استفاده کند و در صورت تحویل نشدن ارز توسط بانک در این شرایط، زائران دچار مشکلات دیگری می شدند.» خبرگزاری 4.8.97 با این تفاسیر هنگامی که متولیان بانک ملی تن به تسلیم وتوهین می دهند و زایرین را تحقیر و تحمیق می کنند. از متولیان حکومتی و بانک مرکزی عراق رفتاری به مراتب زشت تر و وهن آلودتری نسبت به زایرین ایرانی را باید انتظار داشت. به گفته ملک اشعرای بهار: این دود سیه فام که از بام وطن خاست از ماست که بر ماست
وین شعله سوزان که برآمد زچپ و راست از ماست که بر ماست شاد زی 4.8.97



تردید

درخواست حذف اطلاعات

شب و شی وسکوت می خلد در درونم اوهامی از بود و نبود. راستی ترا چه حاصل بود؟ ازین همه تلاش و کوشش بی مقصود. ن در اعماق وجودم گفت: مشو نومید، از آنچه بوده ای و خواهی بود. همین که به شه ای، ز وجود، میانۀ راهی، ز کشف وشهود. وان دیگری به تمس گفت: گم رهی و پریشان، نداری سود. بسان بُز اخفشی در میانه راه، سر به زیر و تهی ز فرّه کردار. ترا همین بس که بر گیری، کلاه عافیت خویش در این جدال بی مقدار. تا نگردی چو بوتیمار، ز غصۀ این سپنج کج رفتار.



آب کم جو، تشنگی آور به دست ...

درخواست حذف اطلاعات

در این زمانه ای که جریان اطلاعات مکتوب بر روی آگاهی به نوعی محدود و بسته شده است. روزنه هایی نظیر فصل نامه هایی وزین و پر بار هم چون" نگاه نو" فرصت مغتنمی برای قشر رو به کاهش کتاب خوان کشور را فراهم می آورد. در شماره 118 این نشریه که بخشی از مطالبش به دویستمین زاد روز کارل مار اختصاص یافته است؛ نوشته پرباری از آقای علی اصغر درج یافته است. در این نوشتار، ایشان به ارتباط مار و دین پرداخته است. در قسمتی به اختلاف دیدگاه مار و هگل در باره دیالکتیک پرداخته و به نقل از مار به ماتریالسیم تاریخی اشاره نموده است که درج ای از آن خالی از لطف نمی باشد: « برخلاف فلسفۀ المان که مقصد آن از آسمان به زمین است، باید از زمین به آسمان برویم. افکار و تصورات و گفته ها و امیال انسان ها نیست که بر زندگی واقعی و کنش های روزمره اثر می گذارد، درست برع ، این کارها و فعالیت های مادی و شرایط زندگی واقعی انسان است که به افکار و جهان بینی او شکل می بخشد.» در این نوشتار نویسنده تفسیر و تعبییر واقعی تری از جمله مشهور"دین افیون تودۀ مردم است." به دست می دهد. کاش جوانانی که د ی هم افزایی دانش اجتماعی و تریخی خویش اند. خواندن فصل نامه مذکور از دست ندهند. گاهی گریز از رسانه های دیجیتالی و پناه آوردن به رسانه های مکتوب و این چنینی، کمی شایان به فهم درک بسیاری از مسایل اجتماعی، ، فرهنگی و اقتصادی نسل سوخته کنونی می نماید.به قول ملای بلخی: آب کم جو، تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست شاد زی 9/8/97



نه چَک زدیم، نه چونه ...!!!

درخواست حذف اطلاعات

انگار بلبشوی اقتصادی دامنه اش گسترش یافته است. به خبر توجه کنید: « به گزارش خبرنگار مهر، کارگروه صیانت از حقوق ناشران، مؤلفان و مترجمان اتحادیه ناشران و کتابفروشان تهران، عصر دوشنبه هفتم آبان ۱۳۹۷ با مساعدت اداره کل حراست وزارت فرهنگ و ارشاد ی و همکاری و اقدام پلیس امنیت و دستور قضایی یک باب کتابفروشی با کتاب های قاچاق را در محدوده خیابان انقلاب (روبروی تهران) کشف کرد.» 11/8/97 این نشان از بی تدبیری و عدم اعتنا به فرهنگ نشر، توسط متولی اش، وزارت ارشاد و فرهنگ را دارد. هنگامی که برای نشر یک کتاب، در هر عرصه ای باشد. ناشر یا نویسنده باید ماه ها در پشت درهای بسته ممیزی وزارتی بماند. پس از آن هم کتاب مثله شده را که توسط محرم علی خان های وزارتی با انواع و اقسام سانسور های من درآوردی مواجه شده است را تحویل بگیرد. سرنوشت کتاب و خوانی با این روندی که وزارت ارشاد د یش گرفته است؛ بهتر از این نخواهد بود. کافی است که به تیراژ کتاب های منتشره نگاهی بیاندازیم. واقعا" مایه تأسف و اندوه است. در کشوری با سابقه مدنیت تاریخی و فرهنگی که در خاورمیانه و به نوعی دنیا جزو برترین هاست. به نظر نگارنده دو جریان سانسور و عدم حمایت ت از بازار نشر و تولید کالای فرهنگی، باعث و بانی رونق نشر کتب زیر زمینی شده است. وگرنه، اگر نشر آثار به میزان حداقلی رعایت می گردید. امکان راهی کتب و نشریات قاچاق آن هم به میزان زیاد به بازار عرضه محصولات فرهنگی وجود نداشت. به نظر می رسد؛ راه جلوگیری از این پدیده شوم که بازار نشر فرهنگ را به س ه گرفته است. این بگیر و ببند های پلیسی نیست. چرا که با وجود گرانی کاغذ وم ومات چاپ و نشر و نبود فضای مطلوب و آزاد نگارش، بر عطش کتاب های نایاب و یا کتبی را به دلیل سلیقه محرم علی خان های فعلی از ارایه به قشر کتاب خوان محروم شده اند؛ می افزاید. از سوی دیگر باعث تشویق و ترغیب تولیدگنندگان غیر قانونی کتاب و نشریات می گردد. زیرا که سود آوری باد آورده ای را نصیب آنان می کند. به تمثل عوام: نه چک زدیم، نه چونه؛ عروسو آوردیم به خونه!!! شاد زی 12/8/97



رند نامه

درخواست حذف اطلاعات

گویند به زمان قرامطیان در بحرین , آن دیار , چند سالی به قحطی و کمبود معاش مردمان و از سویی به واسطه فساد و رز اندوزی اعیان و اکابر قرمطی و نیز ظلم و ستم بیش از حد ایشان بر خلایق ؛ تنگی معیشت و فقر و فاقه رو به تزاید گذاشتی . به گونه ای که مردمانش به نان شب محتاج بگردیدندی ؛ ولی بدان هم نیز دست نیافتندی . برخی از جوانان در بلد , بیکار و بیعار بودندی . در ملأ عام مزاحمت به نوامیس و به مال مردمان فزونی یافتی . از آن میان گروه اندک و با فضیلتی نیز به مکتب خانه های شهر رفتندی ؛ تا بل به مدد علم آموزی و ب فضیلت , راهی و چاهی جهت مقابله و م عه با این فضیحت دریافتی . از سویی , نگرانی و دلواپسی از آینده ای نامعلوم و فر نامطمئن جوانان بحرینی را از انجام فریضه مقدس دینی همسر گزینی و تزویج باز بداشتی . بدین نمط ا و فساد در آن دیار زیادت بگشتی . یکی از اولیای قرامطه که شیخی حرّاف و پر زبان بودی . در آدینه روزی در مکتب خانه­ی بزرگ شیخ زاید بن عباس کوفی منامه به منبر رفتی و گفتی : ای جوانان, بر شما واجب ببودی که سنت حسنه­ی رسول خدا و توصیه اکید علمای دین حنیف , یعنی تزویجِ به هنگام را به ب علم ارجح دانستی . زیرا که ازدواج ضرورت استی و درس خواندن فضیلت . پس بر شماست که ضرورت را فدای فضیلت نکنیدی . رندی که در گوشه­ی حجره ای نشسته بودی ؛ گفتی : اگر فضیلت در خلایق نبودی ؛ مردمان همان ببودی که کنون استی .



مل

درخواست حذف اطلاعات

در ژرفای ملال تنهایی چو غریقی غوطه می خوری در هیچ. نیست تکه چوبی، رسنی، تا بیاویزی و برهی، زین هزار توی پیچاپیچ. در شبی چنین سیاه و دهشتناک، کو شباویز دل مرده ای، با هم نوایی غمت کند آواز. گر ترا کورسوی امیدی نیست، شاد باش و مشو نومید. مرگ یار و یاورت گردد، د گاه روشنی که نیست انبازی.



رند نامه

درخواست حذف اطلاعات

گویند تاجر زر اندوز نیشابوری را اجل در رسیده و به مرگ مفاجا بمردی . خلقی انبوه بر سر مزار وی گرد آمدی . بازماندگانش بر سر و روی ن و مویه کنان غوغایی به راه انداخته بودندی . هنوز وی را در قبر ننهاده بودندی ؛ ی تفرقه برخاستی . به طرفه العینی نزاعی میان پسران و دختران بر سر ماترک وی درگرفتی . جنگ مغلوبه شدی . هر یک به طمع تصرف میراث بیشتر به قصد خانه ی وی شتابان هزیمت نمودی و مرده و تشییع کنندگان را تنها بگذاشتی . گورکن و مردمان حیران و سرگردان بمانندی ؛ از این که چرا اینان حرمت پدر مرده ی خویش نمی داشتی و از پی تصرف ماترک وی پراکنده و منهزم گردیدی . رندی اندر گورستان حاضر ببودی ؛ گفتی : اگر وی ایمانش به دنیا نفروخته بودی ؛ بازماندگانش چنین شتابان رهرو پدر نشدندی .



نگاهی گذرا به کتاب" مرشد و مارگریتا"

درخواست حذف اطلاعات

کتاب مرشد و مارگریتا اثری داستانی از نویسنده روسی، میخائیل بولگاکف، با ترجمه آقای عباس میلانی است. حال و هوای قصه در زمان حکومت شوروی سابق و زمام داری استالین می گذرد. داستان هم زمان به واگویی دو رخداد، یکی حال و دیگری زمان مصلوب حضرت می پردازد. نویسنده با مهارت سعی در تلفیق و اثر گذاری تصلیب بر رویداد های زمان حالش را دارد. تلفیقی که سبب جلوگیری چاپ کامل و بدون سانسور آن در ربع قرن پس از وفات نویسنده اش می گردد. بولگاکف در سیر داستانش با نگاهی تمثیلی و استعاره ای به ، نیم نگاهی را به شرایط حاکم به دوران حکومت استالین دارد. به گونه ای که هر رویداد و حادثه ای را با هوشیاری و زیرکی خاصی می خواهد؛ هدایت می کند. هم چنین ترس و هراس مردمان را از قدرت فزاینده رژیم را منع می سازد. اوج این هراس و بیم را در فرو ریختن پایه های اعتماد و وفا داری شویی، در مقابله با کوچکترین تلنگری از زبان زن نیکار ایوانوییچ بیان می کند: ص 112: ... اعتراف کن! اگر اعتراف کنی، بهت تخفیف خواهند داد. نویسنده در رمانش به نوعی نگاهی زیر پوستی و القای این پندار که استبداد و ستم در تمامی اعصار ارتباط تنگاتنگی با منش و روش دارد.این سلوک خواه در زمان پونتیوس پیلاتس حکم رمی زمان حضرت باشد و خواه در زمان حکومت کمونیستی استالین، فرقی نمی کند. وی براین باور شناخته و مرسوم صحه می گذارد که تمامی مستبدان تاریخ به یک میخ ردای ستم و ظلم خود را می آویزند. این کنایه و ایهام توسط اعضای ماسولیت در همان صفحات ابت رمان واگویه می شود. یا در خواب دیدن نیکانور ایوانویی رمان واگویه می شود. یا در خواب دیدن نیکانور ایوانوییچ ( از ص 177 تا 187) داستان در مقایسه ای لطیف و پر کشش از وعده رستاخیزی که در ادیان الهی آمده است؛ با رستاخیز ، سعی در توصیف جهنم با روایتی و مضمونی دیگر دارد. به نظر در این مهم و پردازش آن بولگاکف موفق بوده است. ( بخش 23 مجلس ابلیس ) مجلس ی که در آن سرآمدان رذ ، پستی و چنایت و ... تمامی ادوار تاریخ مکتوب اروپا در آن گرد آمده اند. ولی در این میان اشاره روای به وجود موسیقی دانی هم چون یوهان اشتراوس از دید خواننده نقض غرض تلقی شده و قابل هضم و توجیه نمی باشد!! اوج این داستان با نگاهی بدیع در تغییر رفتار و منش ذاتی و پیلاطس منع گردیده است. این تغییر ق عادت در رفتار و کردار را هم در مورد نظر نویسنده( ولتد) و هم در پیلاطس حاکم و کشنده عیسی می توان دید. آنجا که ولند به مارگریتا برای رسیدن به عاشقش( مرشد) کمک می کند و پیلاتس انتقام ناخواسته را از یهودای اس یوطی ( لو دهنده ناصری) می گیرد و به متی باجگیر ( حواری ) کمک می کند. به نظر می رسد؛ نویسنده بدین باور است که: انسان های شریر و مستبد هم ذاتی و نهادی شریف و پاک دارند. شاهد این مدعا را می توان در اوایل قصه یافت. آنجا که یسوعا ناصری خطاب به حاکم اورشلیم می گوید. ص 25: ... بله، همه را، روی زمین انسان شروری وجود ندارد. در پایان خواننده به فکر فرومی رود و شاید بدین باور می رسد که: زندگی بستر رؤیاهای انسان است. و اما در باره ترجمه باید گفت: مترجم توانا و به خوبی و زیبایی این رمان را به فارسی ترجمه کرده است. علت هم آشنایی کافی و شافی به ادبیات و زبان مادری خویش می توان دانست. از سویی ایشان به دو زبان( فرانسه و انگلیسی ) اشراف داشته و در هنگام ترجمه رمان از هر دو استفاده و بهره برده است. از سویی دیگر که در پانوشت هایش انعکاس یافته است. اگر اصطلاحی ندانسته و یا شک داشته است؛ با فروتنی تمام بدان اعتراف کرده است. این امر نشانه ای از یک مترجم فهیم و ادیبی فرزانه دارد. هر چند گاهی در سراسر متن ای سهو در ترجمه که به روانی و شیوایی متن داستان خدشه وارد می کند؛ دیده می شود؛ که البته قابل اغماض است. مانند: ص28: پیلاطس ... به زندانی دندان قروچه می رفت. بهتر نبود به جای می رفت از فعل می کرد، استفاده می شد؟ یا ص100: و لباس خودتان را می دهیم. یا ص 311: نصیحت می کنم ... باهش روبرو نشود. این محاوره نویسی به در میانه متن ادبی تا اندازه ای وصله ناجوری است! یکی از نکاتی که به زیبایی و روانی ترجمه کمک می کند؛ خذف به قرینه است. ابتدای ص189: آفتاب بر ... کرده بود و دو ستون ... قرق کرده بودند. زیبا تر می شد اگر نوشته می شد: کرده و دو ستون ... قرق کرده بودند. بهر به هر حال باید بسیار شکر و سپاس گزار مترجم توانا و ارجمند بود. کاش مترجمان جوان پیش از دست یازیدن به ترجمه متن ادبی نیم نگاهی به آثار ترجمه از این دست می انداختند. باشد تا بدین نمط به ادبیات گسترده و شیوای فارسی آسیب نرسد. آمین!



نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان!!

درخواست حذف اطلاعات

کشور ما ایران دارای تنوع قومی و مذهبی است. این واقعیت جغرافیایی و ژئوپلتیکی حاکمان را وامی دارد تا برای حکومتی روان و ظریف، برای اعمال سیاست های خویش اعم از فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی و ... از تمامی ابزارهایی که منجر به وحدت اقوام و مذاهب می شود؛ استفاده بهینه نماید. حال با این دقایق و ظرایف موجود، تمشیت امور در صورتی که لنگشی در روال حکومت داری حادث گردد. نتیجه همان می شود که امروز در مراسم رژه نیروهای مسلح اتفاق افتاد. حرکتی تروریستی که با توجه به شرایط حاکم بر منطقه که برخی حاکمان عرب همسایه برای تضعیف ایران دست به دست هم داده و با همکاری در روند زندگی و معیشت ایرانیان ایجاد اختلال می کنند. بعید نیست که حکام عرب همسایه آتش بیار معرکه بوده و با دلارهای نفتی خویش، پشتیبانی لجستیکی و مالی از این گونه حرکات کور نمایند. آیا رواست که هیأت حاکمه با ایجاد موانع ( اعم از حرکات ایذایی و محدویت های مذهبی و قومی و ...) با بیگانگان هم سویی و هم جهتی نمایند؟ به نظر می رسد که در این وانفسای تحریم و تهدید، به جای اینکه دیگران را مقصر اصلی این حرکت جنون آمیز تروریستی اعلام نماییم. بهتر است متولیان و مسؤلان کشور، نیم نگاهی به رفتار، کردار و گفتار خویش نمایند. بدین نمط در صدد جبران خطاهای بالقوه و بالفعل خود شده، در مشی کنش و منش حکومت داری خویش تجدید نظر نمایند. تا دیر نشده برای جبران مافات، اقدام بایسته و شایسته را مبذول دارند. وگرنه، نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان!! شاد زی 31/6/97



رند نامه

درخواست حذف اطلاعات

گویند به زمان سامانیان ، مردی ابو زید بن حسین عیّاش نام پس از وفات شیخ محمد بن مروزی پیشوا و والی شهر مرو ، دعوی نیابت زمان بکردی . جماعتی از سفیهان و سفلگان بر وی گرد آمدی . کم کم کار وی بالا گرفتی . مردمان از اطراف و اکناف مرو جهت زیارت و دیدن کراماتش بدان سوی روان بگشتندی . در این میان مریدان و دستیارانش بیکار ننشسته و به جعل اخبار و روایات مشغول بودندی . روزی ، وی در مسجد جامع شهر به ایستادی . خیل مریدان و پیروانش در پس وی قامت ببستندی . در میان خطبه ها چارق دوز مردی ، خطاب به وی گفتی : ای مؤمنین ، اگر تو نایب زمان بودی ؛ یگانه دختر مرا به جبر و زور به خلوت خویش نمی بردی و پسرم را به بهانه ی انکار ولایت در حبس نمی انداختی و زنم را دق مرگ نمی کردی . وی که ازین سخن و گستاخی ، بر آشفته و غضبناک شده بودی ؛ گفتی : ای نامسلمان ، هیچ دانی که بایستی عِرض و وجان مسلمانان در ید و اختیار نایب زمان باشدی . رندی شنودی و گفتی : اگر سیره ان دین برین قرار بودی ؛ کرور کرور مردمان پیرو ایشان نمی گردیدندی .



واگویۀ تلواسه (41)

درخواست حذف اطلاعات

حتما" وقایع روز را شنیده اید. از سخنرانی تهدید آمیز ترامپ در مجمع عمومی سازمان ملل متحد گرفته تا گفته های سراسر تهدید آمیز مشاور امنیت ملی امریکا ( جان بولتون ) در نشست « اتحاد علیه ایران هسته ای » که بوی جنگ و را می داد. هر چند این رفتار های مملو ارعاب و انزار اینان را می توان نوعی تبلیغات و شانتاژ ایران هراسی تلقی کرد که در پشت آن اه اقتصادی و در جهت به هم ریختن ساز و کار اقتصاد کشور نهفته است. به گونه ای که پیامد این سخنان، ایجاد هراس و وحشت در میان مردم و به تبع آن هجوم مردم به بازار ارز برای حفظ ارزش سرمایه های اندکشان در برابر کاهش رو به رشد ارزش پولی ملی( ریال) بود. ان هدفی که دستگاه دیپلماسی در پی آن بود. این امر به گفته سایت های رسمی (ایسنا ) ارزش دلار را تا حدود 19000 تومان بالا برد. در این میانه اگر بانک مرکزی اندکی از خودش ( ذخایر ارزی اش ) را روانه بازار می کرد. این چنین بازار کالا ها و خدمات دچار هرج و مرج و افزایش بی ضابطه قیمت نگردیده و در نتیجه و اذنابش نمی توانستند از آب گل آلود ماهی بگیرند. از سویی نقشه های آشوب و بلوای خود را در قالب سخنان این چنینی دوباره پی نمی گرفتند. کاش متولیان امور کشور، نیم نگاهی به اه اینان می داشتند و از خیلی از مخارج خارج از عرف و ... کم کرده و با آینده نگری زمام امور کشور را این چنین یله و رها نمی د. گر ترا اندکی هوش و تدبیر هست فکر فردا را همین امروز بس شاد زی 4/7/97



درمانی هست؟؟!

درخواست حذف اطلاعات

این روز ها بیماریی در میان مردم جهان به ویژه سالمندان رو گسترش و شیوع است. دانشمندان علم پزشگی آن را زوال عقل می نامند. متأسفانه این پدیده به نوعی در حاکمیت ما شیوع پیدا نموده و آینده ایران و ایرانی را در معرض مخاطره های فراوان قرار داده است. این پدیده شوم گریبان اکثر مدعیان دیوان سالاری دینی را گرفته است. نیازی به کند و کاو نیست. کافی است نیم نگاهی به سخنان متولیان دین و اخلاق جامعه در روز بینداریم. بی توجهی به آینده این مرز و بوم در میانشان موج می زند: یکی هشدار می دهد: دین برای این نیست که گوجه فرنگی ارزان شود! دیگری می گوید: تصویب fatf خیانت به خون ی اهواز است. آن یکی هم سخن از این می کند: ما در نظاممان اسرار فراوانی داریم که به دشمن نگفته ایم. و ... آیا این گفته ها نوعی آب به آسیاب بیگانگانی که به خون ما تشنه اند؛ نمی ریزد؟؟! بیگانگانی که برای ت یب و ایجاد شائبه برای در انزوا قرار ان در جهان تعامل و ارتباطات گریز ناپذیر از کوچک ترین بهانه استفاده می کنند. پس کی باید دست از دشمن سازی دست برداریم؟ فاعتبروا یا الابصار!! شاد زی 7/7/97



باور

درخواست حذف اطلاعات

به زمانه ای که خبر از جنس نور، می گذرد از کوچه های سوت و کور. تو هنوز در جهل مُرکّب خویش مانده ای. چونان گیاهی سِتَروَن و عقیم، به امداد های غیبی دل س ای. باشد که رهاندت زین سرنوشت حزین. جدال اشقیا و اصفیا، دشمنان موهوم و روسیاه، زندگی ات را به بازی گرفته اند. هنوز در چنبرۀ قضا و قدر، تسلیم و مصلوب تلقینشان، خویشتن خویش را واداده ای. برخیز و درهم شکن، باور های پوسیده، حَقنه شده به نام دین.



پایان شب

درخواست حذف اطلاعات

در سکوت شب، کنج اتاقت نشسته ای و شاهین پندارت به پرواز درآمده، به آینده فکر می کنی. آینده ای که بسان شب، تاریک و وهم انگیز است. خسته از شه، نگاهی به گذشته ات می اندازی. آنهم سرشار از هراس و ترسی بی پایان بوده است. گذشته ای که دوست داری جزوی از زندگی ات نباشد. هرچند که پرهیبش ترا آزار می دهد. بدین می شی که زندگی ات و دار و ندار هستی ات. چون زمینی سوخته را می ماند. حاصلی جز رنج و عذ مکرر نداشته و ندارد. همین پندار هاست که ترا در ورطه افسردگی انداخته و در منجلاب عفن آلود پوچی فرو می افکند. کافی است؛ افق شه و پندارهایت را وسعت دهی تا از رنجی که می بری رهایی اندکی ی . تو در سرزمینی زیست می کنی که سابقه ای چندین هزار ساله استبداد و خ مگی را دارد. پس از آن کمی آرام می گیری و به این باور می رسی؛ نباید دامنه انتظارات گسترش داده و توقع بی جایی از زمان و زمانه ات داشته باشی. به ویژه اگر در کنج حافظه ات را بکاوی. این گفته یار انقلاب، طالقانی عزیز را به یاد آوری. همو که در خطبه ای، هشدار داد: استبداد دینی مهلک ترین استبدادهاست. ولی این باعث نمی شود که از کوشش و تلاش برای زدودن این عذاب الیم و رهایی از این افسردگی مزمن و گشودن راه نجات و فلاح باز مانی. آن چنانکه خدایت در قرآن بشارتت می دهد: « ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بأنفسهم» شاد زی 11/7/97



رند نامه

درخواست حذف اطلاعات

گویند به زمان المعتصم بالله ، اعر ی به والی گری بلد کرمان منصوب بگردیدی . وی همین که به شهر وارد شدی ؛ بی تأمل به مسجد جامع شهر درشدی و بر سر منبر رفتی و گفتی : من نایب مؤمنین و ولی شمایم .برشماست که مرا بیعت کنیدی . بسیاری از هراس خشم خلیفه بدو بیعت دی . گروهی که از جور و ستم اعراب به تنگ در آمده بودی ؛ از بیعت وی سر بر تافتندی . اعر در خشم شدی . امر کردی ؛ عده ای را گرفته و بر دار دی . جماعتی هم گریخته و به فتنه مشغول شدی و علم مخالفت بر داشتی و گفتی که : ما ایرانییم و ایرانیان را نشاید که طوع بندگی اعراب را بگردن بستی . این کلام ایشان را عده ای را موافق افتادی . پس آنگاه به تفاریغ به ایشان در پیوستی . بلوا و آشوب دو باره بپا خاستی . وی جماعتی از شیخان را به وعده ی ضیاع و عقار بفریفتی و به منابر گسیل داشتی . تا عذاب نافرمانی از اولی الامر را به گوش خلایق بر خو . در میان ایشان شیخی سیّاس و طمّاع ، پس از شام در جامع شهر به منبر شدی و گفتی : ای مسلمانان ، آنان که بر ولی امر مسلمین وج کردی و طاغی شدی ؛ بزودی گرفتار غضب باری تعالی خواهند گردیدی . من به شما نوید همی دهمی ؛ که جایشان در قعرجهنم بودی . بترسند آن یاغیان از نفرین ولی امر . اگر ولایت عظمای ما ایشان را نفرین نمایدی .؛ در جا سنگ بگردیدندی . اما وی رحیم و بنده نواز بودستی . رندی شنودی و گفتی : اگر این مردمان ساده دل و زود باور نبودی ؛ اعراب دین خدا را وجه المصالحه ی سیادت خویش نکرده بودی و دمار از روزگار ما ایرانیان در نیاورده بودی .



کی بخوابم ؟

درخواست حذف اطلاعات

بی که وسط سریال ، نذاشتن باقیشو نیگا کنم . آرش ... پاشو مامان جون ... ، وقت خوابه . ... فردا باهاس صب زود بلن شی . ... خانوم این قده لی لی به لالای این بچه نذار . ... مگه مامانت با تو نبود ؛ پاشو ... تا اون روی سگم بالا نیومده ؛ برو بخواب . ... فردا صب مثه سنگ میوفتی و با توپ و نقاره هم بلن نمی شی . ... پاشو پسرم گلم . ... اصرار نکن . ... بابات عصبانی می شه . ... باشه ... فردا که از مدرسه اومدی باقیشو نیگا کن . از ترس کتکای بابام ، دممو گذاشتم رو کولم و رفتم کپه ی مرگمو بذارم . حتمن با خودتون می گین : یه الف بچه این حرفای گنده گنده رو از کجا میدونه ؟ خب معلومه از بابا و مامانم . مثه یه بچه ی متمدن و با فرهنگ ، دندونامو شستم و به اونا شب بخیر گفتم . ولی چه شب بخیری ! همین که مامانم مثه ای خارجی اومد کنار تختم و ماچم کرد و چراغ اتاقمو خاموش و درو بست . تازه اول سریال من منِ بابا و مامانم شورو شد . ... من از صب تا غروب سگ دویی می کنم . تو از پس تربیت یه جغله بر نمیایی . .... مثه این که فقط آقا کار داره ! منم مثه تو . تازه کارای خونه و ... نکنه خانوم تخم دو زرده گذاشته ! من ... من ... مثه پتک تو سرم می خورد . منگ شدم . سرم گیج رفت و نفمیدم کی خوابم برد . اینم از صبم . آفتاب در نیومده ، با غرش بابا بَبرَم ، مثه فنر از جام بلن شدم . چون مثه همیشه دیرشون شده بود ؛ نذاشتن یه لقمه نون و پنیر کوفت کنم . بعد تازه دعوا سر این که کی باید منو برسونه شروع شد . تو هفته ی قبل من چار روز بردم و تو ، دو روز ... در عوضش اون هفته من چار روز بردمش ... بل ه قرعه به نام مامان افتاد . تو ماشینش که نشستم ؛ تا چشم رو هم گذاشتم ؛ شاید باقی خواب بمو ببینم . ... با شاهین هم کلاسیم رفته بودم سینما . ازون ای با حال بود . تازه آرتیسته عشقشو پیدا کرده بود . مامانم مثه همیشه بنای نصیحتو گذاش و یه ریز از فداکاری خودش و بابام ، واسم بلغور کرد . آ شم که دم مدرسه پیادم کرد . محض یادآوری گفتش : آرش جون یادت نره ؛ بعد مدرست ، کلاس زبان و کلاس موسیقیتو حتمن بری . بعدش مثه هر روز تو تاریکی منو تحویل عمو حیدر ، بابای مدرسه می ده . دم دمه های غروب هم که کلاس موسیقی یم تموم می شه ؛ نیم ساعتی باهاس یه لنگ پا تو اتاق نگهبانی پهلوی آقا رشید ، منتظر بمونم تا یکیشون واسه بردنم ؛ پیداشون بشه . . ... شوما بگین : کی بخوابم و بچگی کنم ؟ !



رند نامه

درخواست حذف اطلاعات

گویند ملکی جبار در اقلیم بخارا ، فقیهان را به زر و سیم بفریفتی تا وی را ظل الله بخوانندی . آنان فی الفور به مسجد در شده و خطابه ی ظل الله به نام او گفتندی . جماعت که ناراستی ایشان بدیدی ؛ از مسجد پراکنده شدندی . رندی گفت : چون دین و ستم هم پیاله شدی ؛ بنیاد مسلمانی سست گشتی .



بدون پیدا...

درخواست حذف اطلاعات

نسیم ملایمی وزید. بید مجنون گیسوان لطیفش به شرم، چو عاشق بی قراری لرزید. بلبل سرمست ز بوی بهار، چو آنرا دید، به هم سُرایی، نوای شادی و سرور برکشید. اینک بهارست، بهار! دست افشان و پا گوبان به پا خیزید، ای لولی وشان بادۀ سبز امید.



آرزو

درخواست حذف اطلاعات

نمی­دانم کی و کجا چشم به جهان گشودم. همین در خاطرم هست که جایی وسیع بود و امثال من فراوان بودند.تازه خودم را شناختم و دوستانی یافته بودم؛ که مرا از آن جای وسیع و شلوغ به همراه تعدادی دیگر که هم سن و سال بودیم؛ جدا کرده به اتاقکی شیشه­ای بردند. خیلی کوچکتر از اولی بود؛ ولی می­شد از ورایش مناظر اطراف را تماشا کرد. این احساس شادمانی و شور را در من زنده کرده بود. تازه با محیط جدید خو گرفته بودم ؛ باز هم مرا از یارانم جدا کرده و به جای کوچکتری انتقالم دادند. انگار آن را برای من ساخته بودند. چند روزی در آن به تنهایی جولان می­دادم. آب زلال و غذای فراوان در دسترسم بود. وجود گل های و سنگ ریزه­های رنگارنگ بدان لطف و صفایی خاص داده بود . به همین هم دل خوش بودم. ولی سکوت و تنهایی ملال آوری عذابم می­داد. خوش بختانه چند روزی تنهایی­ام دوام نیاورد ؛ زیرا دو تای دیگر که از تبار و نژادم نبودند؛ وارد آنجا شدند. نفسی به راحتی کشیده و سعی در دوستی با آن ها . ولی تیرم به سنگ خورد. آن ها با زبان دیگری حرف می زدند. مرا به بازی نگرفته و باز در جمع تنها شدم. آرزوی همان جای اولی با آبی کدر که سر لقمه نانی از سر و کول هم بالا رفته و در جنگ و جدال بودیم؛ در دلم موج می­زد . در حسرتی عمیق روز و شبم را با خاطره­اش سر می­ . مخصوصا" آنی که دوستم سر طلایی، از قول پدر بزرگش توصیف دریا را می­کرد. تا این که یک شب دریا با همان رنگ آبی سبز گونه­اش که ماهیانی بزرگ و کوچک در آن شادمانه غوطه می­خوردند؛ پیش چشمم ظاهر شد. از دیدنش به وجد درآمده و نیاز رفتن به دریا و همراه دیگران شدن به دلم چنگ می­زد. دراین هنگام موجی بزرگ و وشان به سویم آمد. تصمیم را گرفته و با هر چه در توان داشتم؛ به سویش جهیدم .در چشم به هم زدنی موج و دریا فروکش د. من هم روی چیزی به نرمی خاک سقوط . هراسیده و نگران به جست و خیز پرداختم؛ سودی نداشت. خسته و ناتوان چشم به چراغ بالای سرم که هر لحظه کم نور تر می­شد؛ دوختم . نمی­ دانم چه مدتی در آن ح نزع مانده بودم. تنها احساس ؛ دستی مرا برداشته و با اندوه و یأس گفت: طفلکی مرده صدای دیگری در پاسخش گفت: نندازیش تو سطل ؛ بو گندش تا صب نمی­ ذاره بخو م. روی انگشتانش از آن جا خارج شده و به کوچه رفتیم. مرا درون آبی کثیف و روان پرت کرد. همین که پوست تنم با آب آشنا شد؛ جانی دوباره یافتم. اکنون روز هاست که همراه این گنداب می­روم. شاید انتهایش دریا و باشد!.



ره آورد

درخواست حذف اطلاعات

کشور پهناور ما از قدیم الایام با مساله کمبود آب مواجه بوده است. اهمیت و نگاه داشت حرمتش در تاریخ و تمدن ایرانی سابقه ای دیرینه دارد. از داشتن فرشته­ی نگهبان آب در دین زردشت که به نام آناهیتا یا ناهید بود، گرفته؛ تا قرآن که آب را نماد حیات بشری داسته و 63 بار در آن یاد شده است. اهمیت آن را بگونه ای دانسته است که عرش خداوند را بر روی آب دانسته است. بگذریم در ایام عید نوروز فرصتی دست داد تا به خطه یزد سفری داشته باشم. دیار کم آب ایران که از ازمنه قدیم مردمانش قدر را آب را دانسته و در به دست آوردن و نگاه داشتش تلاشی وافر نموده اند. به جز امروزه روز که در اثر کاهلی و ... مدیران و حکمرانان و مردم زمان حال، کاریز های چند هزار کیلومتری اش خشک شده است و مردم گرفتار کم آبی مفرط گشته اند. به یکی از این عدم تدبیر و بی توجهی اشاره ای گذرا می کنم. از لحظه ای که وارد محدوده استان یزد می شوید تا هنگام وج از سمت غربی آن و رسیدن به محدوده استان فارس؛ شمای گردشگر با بیش از هفت کارخانه گوناگون فولاد سازی مواجه می گردید. پرسشی که به ذهن خطور می کند. این است. مگر مدیران و ... نمی داننند که این کارخانه ها برای تولید آهن و فولاد نیاز به آب دارند!!؟ پس چرا در استانی که برای تهیه هر مشت آبش، پدران ما رنج ها برده و تلاش های بی پایان و مرارت ها کشیده اند. این عنصر حیات بخش را این گونه هدر داد؟!! راستی این حیف و میل آب را پایانی هست؟ فاعتبروا یا اولی الابصار!!! شاد زی 20/1/97



رند نامه

درخواست حذف اطلاعات

ابو حمّار زید بن کوفی ، برایم نقل بکردی : روزی در سامرا به خدمت شیخ جلال الدین مکّاری رسیدمی .وقت بی وقت بودی و هنگام چاشت .یک ساعتی به ب فیض و تلمّذ گذشتی . جوع بر من غالب گشته بودی . لکن بویی از مطبخ به مشامم نرسیدی . ناامید گشتمی و رخصت وج خواستمی . ایشان بفرمودی : بمانید تا طعامی اندک تناول کنیمی . هنوز کلام ایشان خاتمه نیافته بودی که شخصی نورانی ، با طبقی حلویات و اط و اشربه ی نیکو وارد شدی . در شگفت بماندمی . دهان بپرسشی باز ی . اما وی طبق بگذاشتی و در دم ناپدید بگردیدی . رندی شنیدی و گفتی : تا تملق در کارزارستی ؛ جهل برقرارستی و عقل طَرْفی نبستی



کورسو

درخواست حذف اطلاعات

نسیمی نمی وزد هوا گرفته و عبوس و من تنها و در انتظار مدت مدیدی است خو گرفته ام بدین ناچار ولی بارقه امیدی هست وین جبر تاریخست فضای رعب و وحشت از بقا تهیست نیک می دانم می وزد بزودی زود آن نسیم بند گشای درین پهن دشت محصور مغانی ها می بینم آنرا در ورای عمق بهت و هراس هایلی که ریشه داونده در بند بند ایرانی ها



نگاهی گذرا به کتاب" آداب دنیا"

درخواست حذف اطلاعات

رمان آداب دنیا نوشته یعقوب یاد علی، داستانی که روایش دانای کل است. قصه کتاب داستان پیری دختری هنجار شکن( پروا) که پس از سالها دوری از وطن، یاد عشق دوران نوجوانی اش افتاده و به دنبال یار( نوید) از پسر همسایه­ی آن زمان ( رامین) که عشقی یک طرفه به او داشته است؛ مدد می گیرد. هرچند نویسنده به سبک تعلیق خواننده را به خوبی برای گشودن راز گم شدن نوید به دنبال خود می کشاند. داستان ازهمان ابتدا با تعلیق آغاز و تا پایان به خوبی توسط نویسنده هدایت می شود. اگر نویسنده از کاربرد فراوان واژه های فرنگی خود داری و به جایش اصطلاحات فارسی را جایگزین می کرد؛ شاید بهتر می بود و این پندار را در ذهن خواننده ایجاد نمی کرد که سیر داستان شاید گرته برداری از نمونه های خارجی آن باشد.به خصوص که آرتیست بازی های رامین که با حال و هوای ایران و فضای اداری و ستنی جامعه ایرانی در مغایرت و تضاد است.( آن جا که در مزرعه دنیا، رامین ترک تازی می کند؛ آنهم به سبک و سیاق های ینگه دنیایی!) شاید یکی از نکات ضعف داستان وجود ضمیر کارگر افغانی باشد. اصلا" فلسفه وجودی او در سیر داستان برای چیست؟ او که به قول اردوان ص:18 ... اول خودت را می گیرند که اقامت نداری ... در میانه قصه روای او را وابسته و مونس به فرد گم شده( نوید) معرفی می کند. ص55: ضمیر این روزها زیاد دق می آورد ... با جدی شدن موضوع گم شدن نوید و واشدن پای پلیس به قضیه ضمیر فراری می شود. ص130: ... اگر جای تو بودم، روی آن افغان دررفته فو می . دیگر از ضمیر خبری نیست. تا اینکه در پایان داستان دو باره پیدایش می شود. بی هیچ اثر گذاری در روند و سیر قصه! ضمیری که خواننده را با واگویه و رفتارشو لحن گویشش چند صفحه ای را به خود مشغول می کند. حتی به اندازه اسکندر نمک فروش( همسایه و مزاحم پلاژ دنیا) هم در جریان و روند داستان اثر گذار نیست!! اگر صفحاتی که نویسنده به توصیف حرکات و سکنات ضمیر پرداخته، از قصه حذف گردد؛ چیزی عوض نشده و خدشه به روال داستان وارد نمی شود. در این میان خواننده در می ماند که کاربرد این وصله ناجور را چگونه بپذیرد؟!! با این همه در کل، نوسنده به نوعی نگارش لایه لایه و هزار توی خواننده را وا می دارد؛ به خوانش ادامه دهد. این سبک مقتنم و پسندیده ای هست. هرچند نثر داستان روان است؛ ولی گاهی اشتباهی هم از زبان قهرمان اصلی داستان را برملا می کند. ص70 : آن افغانی خودش را گم و گور کرده ... با اینکه در صفحات قبلی باره از نوید از پروا و دیگران شنیده بود!! در همین وادی نوسنده یادش می رود که با اطلاعاتی که در صفحه 80 . 81 داستان به خواننده اش می دهد؛ پروای قصه با در زمان روایت میانه چهل و ساله به نظر می آید.ص:126 ... من بیست یک سال از این خانم بی خبر بودم. نه آن چه به تحقیق در صفحه های اشاره شده روایت می شود. حدود شصت ساله! ویراستاری کتاب که ش گی در سطورش موج می زند. به ویژه از لحاظ فاصله گذاری میان کلمات به خوانش داستان آسیب زده است به گونه ای که خواننده برای دریافت موضوع، مجبور به دوباره خوانی جمله ای بشود.به هر حال اگر ازاین نکات قابل اصلاح و رفع و رجوع که بگذریم. داستانی گیرا و دلچسب را پیش رو داریم. نوشته ای و روایتی که تاکنون در پهنه ادبی ایران جایش خالی بوده است. یا شاید بوده و نگارنده از آن بی اطلاع است.د ر خاتمه چون داستان از عمق و ژرفای ادبی برخوردار نیست. به نظر نمی رسد که اثری ماندگار در عرصه ادبی بدل گردد. ولی امید که در نوشته های بعدی این نویسنده خوش ذوق ( نه به تعبیر خودش در ص: 211 زک ) و دقیق روند پختگی و کمال را دیده شود نه آن گونه که در ص: 110 نوشته شده است: عبد و ر آذر بود ... شاید منظورش عبید بوده است. والا ر بی معنی است و در طبله هیچ عطاری یافت نمی نشود! آمین.



رند نامه

درخواست حذف اطلاعات

پادشاهی در حدود چین ، خود را ولیّ خدای دانستی . بدین باور از خلق الناس باج و اج به زور ست . هر هفته پس از بارعام دادی و مسلمانان را به طعام رایگان بفریفتی تا ولایتش را به جان و دل پذیرا گردندی . مردمی که از طاعتش سر می تافتندی ؛ مرتد نامیدی و گردن می زدی . خلق از این دعوی و دین وی در شگفت مانده بودی . رندی گفت : دعوی وی راست باشدی ؛ زیرا که خدایش ابلیس استی و او ولیّ برگزیده اش .



ره آورد (2)

درخواست حذف اطلاعات

یزد شهر نجیب و صبوری است که رنج کویری و کم آبی را به دوش می کشد. با همه ای احوال وقتی که از کوچه های باریک و تنگ آن عبور می کنی؛ یاد خاطره هزاران ساله عشق و صمیمیت مردمی سخت کوش و نرم گوی در آن زنده می شود. همان گونه که در کوچه باغ های شهر و زادگاهم نیشابور عمق صفا و بی پیرایگی را می توان دید. افسوس که تیغ جفای نوسازی شهر آنهم از نوع مدرنش اثری از آثار کوچه باغ هایش باقی نگذاشته است!! حیف و صد حیف که ارابه آهنین تمدن و مدنیت وارونه ای که سراسر کشور های شرقی به ویژه ایران را زیر آهن کوب های خود به ویرانه ای از نماد شهر سازی مدرن بدل کرده است. نمایی از سیمان و آجر که بی هیچ نظارت و دلسوزی درد مندانه ای هویت فرهنگی و ملی و تاریخی این شهر ستانده و به جایش نماهایی رفیع و بی قواره جایگزیش کرده است. مگر نمی شد؛ ضمن حفظ هویت اجتماعی، تاریخی و فرهنگی این دیار برج هایی متناسب با خصوصیات اجتماعی و فرهنگی مردمانش ساخت؟! همان گونه که در دیار فرهنگ در حفظ و نگهداری بنا های تاریخی و هویت و اص شهری کوشایند. بگذریم. به نظر می رسد؛ دیری نخواهد پایید که غول آز طمع و ثروت، همین ته مانده بنای های مانوس با فرهنگ و تمدن آب و هوایی کویری شهر یزد را تاراج کرده و به جان ته مانده بقایای تاریخی و معماری آن افتاده و شهری بی هویت و پا درهوا تحویل آیندگان دهد. بی گمان زوال هر تمدنی ابتدا از زوال معماری اش آغاز می گردد. آن چناکه در سایر شهر های ایران زمین رخ داده است. شاد زی 31/1/97



رند نامه

درخواست حذف اطلاعات

شیخی در بلخ ، برای جماعت خلق در مسجدی با دیگری دعوی داشت . پس کیسه ی درم و دینار گشاده کرد تا به وقت مقلدانش بر وی اقتدا نکنند . مردمان سیم و زر از وی بست ؛ ولی به وقت در خانه م و به جماعت او هم در نیامدی . رندی گفت : نابکار تر از اینان نباشدی ، چرا که دین و دنیا شان را به درمی می فروشندی .



نگاهی گذرا به کتاب "رود راوی"

درخواست حذف اطلاعات

کتاب داستانی رود روای نوشته آقای ابوتراب خسروی توسط ثالث به چاپ پنجم رسیده است را به نیم نگاهی در بوته نقد می گذاریم. نویسنده در این کتاب در قالب افسانه با نگاهی انتقادی به فُرق نحله ها، مشرب های فلسفی و شاید هم صوفیانه رو به انقراض قرن سیزدهم هجری شمسی،که ریشه در قرن هشتم هجری دارد را دست مایه داستان خویش نموده است. نویسنده برای واقعی نشان دادن داستان، وقوع آن را به نوعی آن را به اوائل سلطنت رضا شاه ارتباط داده است. ص:203 به تاریخ پنجم اردیبهشت یک هزار و سیصد و پنج خورشیدی به مناسبت آیین تاج گذاری به دربار تحویل گردیده .... قصه فضای در شهری خیالی به نام رونیز می گذرد. شهری که با توجه به نشانه هایی که نویسنده به ما می دهد. از جمله گزارش وضعیت نگهداری تری بی گمان در افغانستان می باشد.. ولی در ادامه داستان معلوم می شود که در خطه فارس می باشد. ص: 153 ... حضرت مفتاح ... به تهران می روند. ص:154 ... در منطقه رونیز فارس ن اند. صفحات:130 الی 1350 که گاه شمار افغانی در آن ها درج شده است. ولی در ادامه قصه ذکر تاریخ به اشاره ای روشن به گاه شماره فارسی بدل می گردد. ص: 154 ... شهریور ماه بود ... اگر فرض را بر این بگیریم که نوسنده با این گونه دوگانگی قصد تعلیق داشته است. به نظر می رسد که شیوه ای مطلوب و روایتی محسوب مقبول نمی باشد. گمان بر این می رود که نویسنده آن قدر در نگارش داستانش غرق شده است که به این تضاد و تبایین روایتش پی نبرده است! روایت ها غیر واقعی نامتجانس با زمان داستان می باشد. در شهری شرقی که هنوز طب علم طبابت مدرن در مرحله ابت و سنتی است. صحبت از پلاستیک مذاب و پروتز های ترمیمی و ماده کذایی nb برای خواننده باور ناپذیر و غیر واقعی است. چرا که نفت و مشتقات آن در اوایل فرن بیستم میلادی اویل قرن چهاردم قمری کشف و استحصال شده است. در ادامه داستان نوسنده نتوانسته است.نحله مورد اشاره راوی هم را درست سرهم بندی کند. شاید نویسنده می خواسته است گریزی به رآلسیم جادویی بزند. ولی چون از چارچوب و اسکلت منسجمی برخوردار نیست. در بیان روایت آن ناموفق است. اگر خواسته باشیم تالی ای برای آن در پیشینه داستان نویسی مدرن ایران بیایم. آن را به نوعی الگویی ناموفق از شازده احتجاب هوشنگ گلشیری می توان پنداشت. به نظر می رسد نویسنده آن گونه که باید و شاید نتوانسته تمایزی میان نگارش متن کتب کهن و توصیف روای داستان ایجاد کند. تنها وجه افتراقش در استفاده از استعارات و اصطلاحات عربی نامؤنس، البته نه با شیوه نگارش مرسوم آن زمان. بدین سبب خواننده داستان را به نوعی دچار سردرگمی می کند. این مهم را به کمک پاراگرف های مجزا به خواننده منتقل می کند. اما در باره نثر کتاب زیاد منسجم نیست و با ادبیات مورد نظر نویسنده نمی خواند. عدم دقت کافی در ویرایش قصه به نوعی در سراسر داستان نمایان است. مثلا: ص: 27 ... چیزی از آن شیر مانده ... هنوز در دماغم مانده بود.منظور بوی شیر است که بعد کلمه "آن " مورد غفلت قرار گرفته است. یا ص: 79 ... مفعول را در جمله " همۀ مرضا نیاز به دیدار با والاتبار دارند. آورده نشده که از سلاست و زیبایی جمله کاسته شده است. یا ص: 109 باد آستین ها ویا پاهای لباس ها را ... آیا بهتر نبود از اصطلاح پاچه استفاده می شد؟ یا ص: 130 جمله" شاید از اضطراب بود که نیم باز بود ... بهتر نبود که چون شکل دهان قبلا" توصیف شده است. برای زیبایی نوشتار بود آ ی خذف به قرینه می شد؟ یا ص: 249 که در توصیف صحنه ای، نویسنده یا راوی یادش می رود که آنها دونفرند نه سه نفر!! از این غفلت های نگارشی در سراسر داستان کم نیستند. درآ نویسنده خسته از نگارش، در اوا روایت هنگامی که اشاره به گفته های حضرت مفتاح می کند. به عرایض آن مقام که در داستانش بالاترین مقام گروه مفتاحی است؛ اشاره می کند در حالی که باید با توجه به جایگاهش ااز کلمه "فرمایشات " استفاده می کرد. هر چند این اشتباه را در ص: 260 دریافته و گزینه درست را جای گزین نموده است. بهر حال با تمامی فراز و فرود نثر کتاب و کش و قوس هایی به نقل که از منابع مکتوب روای قصه برای جذب خواننده به کار می برد؛ در کاربرد کلمات و اصطلاحات عربی و نجومی راه افراط را می پیماید. این نکته خوانش داستان را صقیل و دشوار می کند. با این تفاسیر در زمانه ای که روند داستان نویسی کشور سراشیبی هبوط و کم مایگی را طی می کند. باید قدردان تلاش و همت فراوان نوسینده (آقای ابوتراب خسروی) بود؛ که این چنین بنیه، توان و خلاقیت ادبی اش را در این کتاب نمایان کرده است. دست مریزاد!



واگویه¬ی تلواسه (35)

درخواست حذف اطلاعات

مکانی برای تعامل افکار، تضارب شه ها، برخورد سلیقه ها و در کلام آ بیان هاست. این مهم به ویژه در کشور هایی که گام های اول مردم سالاری همان دموکراسی را تجربه می کنند؛ امری واجب و جاذب برای جوانان می باشد. اگر دانشجو در این محیط الفبای را فرا نگیرد؛ چگونه می تواند پس از فراغت از تحصیل آموزه های خویش را در بوته و محک آزمایش جامعه اش به نقد بگذارد. حال اگر در محیطی این چنین تسامح و تساهل و رواداری را فرانگیرد. به انسانی بی هویت و منفعل و گاهی مستبد و ... تبدیل گشته و نیازی به پرورش فکر و ذهن خویش ندیده و بل، به انسانی م ب و سلطه طلب و م بدل می گردد. پرسش این است؛ آیا پس از سی و سال که از انقلاب می گذرد. های ما به این رس تاریخی، فرهنگی و اجتماعی خویش تن نهاده اند؟ بی گمان نه، زیرا در ی که دیگرانی از بالا سر مدیرانش فرمان عزل و نصب و دانشجو را می دهند. در ی که دیگران برایش خط و مشی تعیین می کنند. دیگر کاربرد واژه و محیط ی محلی از اعراب ندارد. این مکان بیشتر به مکتب خانه ای در سال های ماضی هم شبیه نیست. لااقل در آن زمان اگر تحریم و تکفیر و ارتدادی بود؛ در خارج این مدارس اتفاق می افتاد. نه اینکه به هر بهانه ای داشجو و را که در کلاس درس، کلامی موافق میل و نظر ارباب قدرت و شوکت و مکنت سخن نمی گفت؛ به نیش قلمی و اشاره ابرویی از درس و بحث محروم و بالا تر از آن مهدور دمش نمایند!! با این تفاسیر، ثمره­ و محصول چنین محیطی، انسانی فاقد عقیده و نطر مستقل و ثاقب می باشد. در عوض تربیت شدگان و پرورش یافتگانی، ترسو، مطیع و منفعل از سویی، و از طرفی انسان هایی خودسر، مستبد ومروج زور گویی و استبداد بار می آورد. ی که دیگران آنرا به مثابه ملک طلق خود می دانند؛ به مثابه رود خشکی می ماند که در آن آبی جاری و ساری نشده تا برکت و نعمتی به زمین های تشنه آب و آبادانی ... کشور برساند. یادمان باشد که علم و دانش، تنها در سرزمینی رشد یافته و پر و بال می یابد؛ که حداقل بحث آرا و تضارب افکار و تمایل به دانستن در آن امکان بروز و ظهور یابد. از شوره زار انتظار گازار و مرغزار نمی توان داشت. به قول شیخ فرید الدین عطار نیشابوری: گر نبودی در جهان امکان گفت کی توانستی گل معنی شکفت!! شاد زی 16/9/96



جلوه

درخواست حذف اطلاعات

در آسمان کبود دلم، رعدی نمی زند، برقی نمی جهد. اما، شراره های کورسوی امید می دهد نوید. کین مرده ریگ عبوس، آبستن بارش و ژاله ایست لطیف. تا بشوید و بزداید غبارهای ماندگی مدید. باشد که تازه گردد، وین پهن دشت تشنۀ هرچه خوب، هرچه نور



نورو مه

درخواست حذف اطلاعات

گویند در اولین سال یورش اعراب به ایران و آوردن ایرانیان به میل و اکراه، مردمان بلد نیشابور به اسقبال این دین تازه رفتندی. اما دیری نگذشتی که والی منصوب عمر بن خطاب به نام ولید بن وحید حجازی با انواع احکام و اوامر خویش عرصه را بر ایشان تنگ بگردانیدی. از جمله حکم بکردی. تمامی نیشابوریان ببایستی نام های ایرانی خویش را به اسامی عربی بدل بگردانیدی. هر ی که از این فرمان سر باززنیدی. ببایستی سالانه صد دینار به خزانه بیت المال پرداختی. مردمان چون نو مسلمان بودندی. فی الفور بدان حکم گردن بنهادندی. آنگاه نزدیک عید نوروزی ایرانیان، وی جکم بدادی که این عید مجوسان حرام باشدی. هر احدی از احاد بلد نیشابور که مراسم نوروزی را برگزار بگرد ؛ ببایستی دویست دینار غرامت به پردازدی. گروهی از مردمان بر این حکم اعتراض ب دی. جمعی از ایشان را به حبس در انداختی و جماعتی را نفی بلد بکردی. بسیاری از مردمان نیز دست از پاس داشت نوروز، عید باستانی نیاکانشان دست نشستی و اج بدادندی. رندی واگویه کردی: دیر نباشدی که این اعراب بادیه نشین و بدوی خود پذیرای عید نوروز گشتی و به استقبالش بشتافتی. نوروز باستانی، عید اهورایی بر شما دوستان و یاران بی منت چروا، فرخنده و مبارک باد. اگر عمری بود و مجالی، سال نو را هم به یاری شما عزیزان پی می گیرم.